عماد الدين حسن بن علي الطبري
288
كامل بهائى ( فارسي )
فصل سوم ( فى ذكر وفات رسول ص ) روز سه شنبه بود كه رسول صلّى اللّه عليه و آله رنجور شد و گويند يك شنبه بود . دست امير المؤمنين بگرفت در آن روز و روى به بقيع نهاد و صحابه در عقب او برفتند چون به بقيع رسيد گفت : اسلام عليكم يا اهل القبور ، ان الدين بدا غريبا ، كما بدء ، فطوبى للغرباء . سلام بر شما باد اى اهل قبور بدرستى كه دين ظاهر شد غريب چنان كه ظاهر شد پس خوشا حال غرباء را پس گفت اجلم نزديك رسيد ، زيرا كه جبرئيل هر سال يك بار قرآن بر من عرض كردى الّا امسال كه دو نوبت عرض كرد و اين معنى خبر مرگ من است كه به من داده . و حق تعالى مخير كرده مرا در ميان خزائن عالم و بقاء تا روز محشر و ميان جوار خويش و بهشت ، من جوار حق تعالى اختيار كردم و دنياى فانى را گذاشتم كه : الدنيا بالنسبة الى الآخرة ، ان يجعل احدكم اصبعه السبابة فى اليم ، فلينظر بم يرجع . دنيا نسبت به آخرت چنان است كه بگرداند يكى از شما انگشت سبابه خود را در دريا پس بايد كه نظر كند كه به چه برگردد . پس وصيتها بكرد به على يا على چون من نمانم غسل من بايد كه تو كنى و تلقين و تجهيز من جمله به دست تو باشد و فضل بن عباس و عم من عباس مدد تو دهند به آب دادن و ملائكه به غسل من مدد تو كنند و بايد كه هيچ كس عورت من نبيند به غير از تو كه هر كه چشم او بر عورت من افتد كور شود مگر تو ، پس در حال غسل رسول صلّى اللّه عليه و آله امير المؤمنين فضل و عباس را گفت رويها بربنديد كه چشم ناپديد باشد ، ايشان رويها بستند اتفاقا چشم عباس به عورت رسول صلّى اللّه عليه و آله افتاد فى الحال كور شد . روز چهارشنبه رنج بر رسول صلّى اللّه عليه و آله سخت شد تكيه بر على و عباس كرده به مسجد آمد و بر منبر رفت و گفت هر كه پيش من امانتى دارد يا قصاصى بايد بيايد و طلب كند كه من فرداى قيامت طاقت عتاب آن ندارم . شخصى برخاست و گفت يا رسول اللّه من زنى مىخواستم تو مرا وعده دادى به عطيه رسول صلّى اللّه عليه و آله روى به فضل بن عباس كرد و گفت سه اوقيه نقره به او ده . عكاشه برخاست و گفت يا رسول اللّه من كودك بودم و با كودكان بازى مىكردم تو تازيانه بر من زدى قصاص مىخواهم . رسول گفت با بلال به خانه فاطمه رو و قضيب من